![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منتظره یه اپ توپ توپ باشید فقط نظر یادتون نره مرسی![]()
![]()
![]()
اپ بعدی منو پیشی کنار هم باهم واسه شما می نویسیم![]()
![]()
![]()
خیلی حرف واسه شما دوستان عزیز داریم![]()
![]()
![]()
حتما حتما به وبلاگ سر بزنید![]()
![]()
![]()
فعلا بای بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب تصمیم گرفتم که دوباره شروع کنم به نوشتن
یه جند ماهی بود که پیدام نبود
یه جند وقتی هم هست که اومدم ایران
جند ماه پیش هم پیش عشقم بودم
خیلی خوش گذشت کلی خاطره دارم
قراره از عشقم تو این وبلاگ بنویسم![]()
![]()
![]()
![]()
پیشی با تمام وجودم دوست دارم
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟
گفت آغازش سراسر بندگيست 
گفتمش پايان آن را هم بگو
گفت پايانش همه شرمندگيست 
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت درماني ندارد،فقط هجران باید کر
گفتمش يک اندکي تسکين آن
گفت تسکينش همه سوز و فناست
ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند
کاش می گفتی هجران را چه درمان کرده ان






انگار همین دیروز بود
برای اخرین بار نگاهم کردی و دست هامو فشار دادی
دستام از برخورد با دستت لرزید
سرم رو بالا کردم تا به چشمهات نگاه کنم
اما پرده ی اشکی جلوی چشمم رو گرفته بود
همه چیز رو تار میدیدم
حتی نتونستم تورو
برای اخرین بار
کامل ببینم
دست هامو بالا بردی و نزدیک صورتت کردی
دستام از اشکات خیس شد
نفهمیدم چه جوری دستمو از دستت بیرون اوردم
چون که طاقت اشک های تورو نداشتم
باید میرفتم
موندنم سخت تر از رفتنم بود
شاید اگه میموندم
فراموش میشدم
اما من نمیخواستم هیچ گاه از قلب تو برم
دستامو با سردی از دستات در اوردم
با صدایی که سعی میکردم نلرزه
فقط گفتم خداحافظ و از اون کوچه که همیشه محل دیدار ما بود رفتم
تو هم رفتی
اما صدای هق هقت می امد
از خودم بدم میومد
منی که طاقت اشک در چشمان زیبای تورو نداشتم
باعث اشک ریختنت شدم بودم
شروع به دویدن کردم
داشتم از خودم فرار میکردم
اما هرجا میرفتم یاد تو با من بود
هرجا میرفتم غصه هام بیشتر میشد
تنها جایی که میتونست منو تسکین بده
اون کوچه خلوت بود
حالا بعد از سال ها دوباره اومدم به این کوچه
داره بارون میاد
به اون درخت گردویی که
همیشه وقتی بارون میومد زیرش می ایستادیم نگاه کردم
دختر و پسری عاشقانه دست های هم رو گرفته بودن
و برای هم با احساس صحبت میکردن
تمام تنم لرزید
پیش خودم گفتم نکنه اینا هم یه روزی مثل منو تو از هم جدا بشن
صدای هق هقم همه فضا رو پر کرد
دوباره شروع به دویدن کردم
از اونجا رفتم
چون دیگه طاقت نداشتم پایان یک عشق دیگه رو ببینم








